
نماز مغرب و عشاء كه تمام شد، از پادگان امام حسين (ع) به همراه بادر جهروتي،برادر محسن حياتي پور حاح احمد و يك برادر روحاني ديگر به طرف منزل حاح احمد راه افتاديم، تا شب را آنجا بمانيم و فردا صبح به طرف لبنان حركت كنيم.
ميدان سيد اسماعيل را كه رد كرديم، به خانه حاج احمد رسيديم و داخل شديم، خانه كوچك بود و محقر، هنوز گرم صحبت نشده بوديم كه در زدند. حاج احمد دم در رفت و بعد از چند لحظه، به همراه دو نفر از بچههاي پادگان امام حسين (ع) داخل شد.
بعد از سلام و روبوسي يكي از آنها با ناراحتي گفت: حاج آقا برادراني كه به وسيله شما در نوبت اول وارد لبنان شدند، افتادند تو مشكل.
حاج احمد با نگراني پرسيد: چطور؟
گفت: گويا اسرائيليها آنها را تهديد كردند.
حاج احمد تا اين خبر را شنيد، غمگين و غضب كرده بلند شد و گشتي در اتاق زد. آن قدر غرق در اين گفته شده بود كه متوجه رفتن آن دو نشد.
خانه براي مدتي طولاني پر از سكوت شد. در حال خودم بودم كه با صداي گريه حاج احمد به خود آمدم. اين اولين باري بود كه به طور طبيعي گريه او را ميديدم.
همان طور كه در اتاق قدم ميزد، اشك ميريخت و با خود حرف ميزد، شايد بيشترين ناراحتي او از اين بود كه نيروهاي تيپ پخش وپلا شده بودند: يك گردان از نيروهاي تيپ در لبنان بود، يك گردان در جنوب و يك تعداد هم در تهران.
همان طور كه گريه ميكرد، حرفي زد كه ابتدا آن را به شوخي گرفتيم. ولي بعدها كه به لبنان وارد شدم، ديدم تمام آنچه را كه روز ميگفت، صحت داشت.
در آن لحظه از شب، رو به ما كرد و گفت: اگر به لبنان بروم، ديگر بر نميگردم. شما بايد به فكر خودتان باشيد. حتم دارم كه اگر بروم ديگر بر نميگردم.
حرف او را جدي نگرفتم بوديم. فكر ميكرديم دارد شوخي ميكند. به خاطر همين، به شوخي گفتم: نه حاج آقا، ان شاء الله ميروي و برميگردي؛ هيچ مشكلي هم پيش نميآيد.
يكي ديگر دنبال حرف مرا گرفت و گفت: ان شاالله كه با موفقيت و پيروزي هم برميگردي.
حاح احمد، با همان چشمان نمناك و صداي بغض گرفته، گفت: نه برادران، خاطر جمع هستم كه بر نميگردم.
از اين كه با قاطعيت داشت صحبت ميكرد، تعجب كرديم، او يا حرفي را نميزد و يا اگر با اين قاطعيت چيزي را عنوان ميكرد، حتم داشتيم كه به آن يقين كامل دارد. اين را بارها و بارها در طول جنگ از او ديده بوديم. اين بار هم كه اين همه يقين را در سخن او ديديم، با تعجب پرسيدم: چرا اين طور فكر ميكنيد؟
لحظهاي ساكت شد و بعد انگار كه خاطره دوري به يادش آمده باشد گفت: عمليات فتح المبين يادتان هست.
همگي با تعجب گفتيم: خب، در خدمتتان بوديم، چطور؟ آهي كشيد و گفت: آن روز قرار بود نود تا ماشين، ايفا، صد تا تويوتا و امكانات وسعي براي عمليات به ما بدهند. اما ديديد كه امكانات جزئي در اختيار ما گذاشتند و من از اين بابت ناراحت شدم و مدام با خودم كلنجار ميرفتم كه با اين امكانات ناچيز چطور عمليات كنيم.
لحظه اي ساكت شد. نگاه به حياط خانه انداخت و ادامه داد: ميترسيدم كه اين عمليات موفق نشود و مثلا آبرور ريزي بشه و از اين قبل فكرها كه يكدفعه از اتاق زدم بيرون تا در آن تاريكي وضو بگيرم. در حين وضو، تمام فكر و ذكرم اين بود كه با اين امكانات چطور ميشود عمليات كرد و پيروز هم شد.
يكدفعه احساس كردم كسي از ميان تاريكي، از پشت سر، دستش را روي كتف من گذاشت و فشار داد. وضو گرفتن را فراموش كردم. خواستم برگردم و بپرسم جريان از چه قرار است كه يكباره همان كسي كه در پشت سرم بود، به زبان آمد و گفت؛ برادر احمد، شما انگار خدا و ائمه را فراموش كرديد كه به فكر آمبولانس و تويوتا و امكانات مادي اين دنيا هستيد. مرد! توكل به خدا كن و اين امكانات را ناديده بگير كه شما پيروز خواهيد شد، ان شاء الله. بعد از اين عمليات هم عمليات ديگر داريد به نام بيت المقدس. بعد از آن هم براي جنگ با اسرائيل عازم لبنان خواهيد شد و آنجا پايان كار است و ديگر برنميگردي.
بغض حاج احمد از نو تركيد و تمام اتاق پر از صداي گريه شد.
در آن لحظه، فكر ميكرديم كه چنين چيزي نيست و با قضيه ساده برخورد كرديم هر چند كه بعدها اين قضيه جالبتر شد. چون هنوز عمليات فتح المبين شروع نشده، آن شخص نام عمليات بيت المقدس را به حاج احمد گفته بود!
تمام آن شب را به اين قضيه فكر كردم. تا اين كه صبح رسيد و به لبنان اعزام شديم.
هنوز مدت زيادي از ماندنمان نگذشته بود كه از تهران دستور رسيد تيپ برگردد. امام (ره) فرموده بودند كه راه قدس از كربلا ميگذرد.
با اين فرمان، عده زيادي به دستور حاج احمد گروه گروه به ايران برگشتند. قرار شد تعدادي از نيروها بمانند چون ما به عنوان ادوات و توپخانه تيپ بوديم.، حاج احمد خواست تا بمانيم همان روز خبر آوردند كه فالانژها و اسرائيليها، سفارت كشورمان را در بيروت محاصره كردهاند. اگر داخل ساختمان سفارت ميشدند، تمام اسناد محرمانه به دستشان ميافتاد. سفير ايران در لبنان آمد به اردوگاه. مضطرب بود. قرار شد بروند و اسناد را معدود كنند.
يك خبرنگار ايراني هم بود كه همراهشان شد. حركت كردند و ما منتظر مانديم.
به دستور حاج احمد برادر همت نيروها را جلوي در شهرك جمع كرد تا بعد از بازگشت آنها، همگي عازم تهران شوند.
ساعتها از رفتن حاج احمد ميگذشت و ما هيچ خبري از آنها نداشتيم ترسيده بودم. فكري ناراحت كننده آزام ميداد. هر چه فكر ميكردم، نميدانستم علت اين همه نگراني و آزار چيست. مدتي را در حالت گيجي گذارندم، يكدفعه موضوع تازهاي تمام ذهنم را اشغال كرد. از همان جا بود كه به ياد صحبتهاي حاج احمد افتادم. صحبتهاي آن شب مثل پتكي محكم به ذهنم ميكوبيد. موضوع چنان بر ذهنم فشار ميآورد كه باعث شد با ترس و لرز خودم را به حاج همت برسانم. از بس به جاده خيره شده بود، نگاهش پر از خستگي بود. با نگراني گفتم: برادر همت! چيزي ميخواهم بگويم. نميدانم چطور بگويم.
حاج همت بدون اين كه نگاهم كند، گفت: چيه برقي، چي ميخواهي بگي؟
گفتم: «باور كن حاجي، نميدانم چطور بگويم»
حاج همت كه از طرز صحبت كردن من نگران شده بود، با كنجكاوي پرسيد: «چي ميخواي بگي؟ خبري از حاج احمد شنيدي؟»
از گفتن آنچه كه ميدانستم اكراه داشتم. با توجه به صحبتهاي چند شب پيش، اين فكر برايم تداعي شد كه يا اسير شده است يا شهيد. گفتم: «راستش را بخواهي حاج احمد ديگر برنميگردد!»
حاج همت با شنيدن اين جمله، مثل اين كه از خوب عميقي بيدار شده باشد، نگاه به من كرد و پرسيد: «چرا اين حرف را ميزني؟»
ناچار تمام آنچه را كه حاج احمد در آن شب برايمان تعريف كرده بود، گفتم. رنگ حاج همت پريد و حالش دگرگون شد. غم سنگيني بر چهرهاش نشست. ساكت نگاهش ميكردم كه يكدفعه با غيظ نگاهي به من كرد و گفت: «برقي! الهي لال بشي، اين حرف چيه كه ميزني!»
اين را كه گفت، با عصبانيت از من رو گرداند و به سمتي رفت. قبل از اين كه دور شود، گفتم: «اين كه گفتم، همان چيزي بود كه خود حاج احمد گفته حالا من هم تصور ميكنم كه ديگر برنگردد.»
حاج همت كه دور شد، لرزيدن شانههايش را ديدم.
فرداي آن روز، بعد از اين كه خبري از حاج احمد نشد، حاج همت نيروها را به طرف تهران حركت داد.
راوي:عباس برقي
ويژه نامه سالگرد اسارت سردار جاويدان اثر "حاج احمد متوسليان " و همرزمانش در لبنان